با توجه به این که این داستان دارای 2 پایان متفاوت (خوب و بد) می باشد، هرگونه برداشت از این داستان آزاد است!
منبع این داستان وبلاگ "ترمه های رنگی مادر بزرگ" هستش.
آنروز مثل همیشه ، آن مرد برایش کامنت گذاشته بود و چه شیرین ! انگار تنها کامنت او کافی بود که مدام بنویسد و بعد منتظر بشود تا او بیاید و بنویسد .
همیشه برایش زیاد می نوشت و مشوق اصلی اش در نوشتن بود ، بخصوص که نوشته های ضعیف را با شاخه گلی ، رد می کرد و زن می دانست که وقتی از نوشتارش تعریف و تمجید می کند ، حقیقی است . این باعث شده بود که بیشتر کتاب بخواند و با دقت بیشتری بنویسد .
یک روز در قسمت پشت صفحه ی وبلاگش دید که پیام خصوصی دارد ... در دل دعا می کرد که "او" باشد و بود !
از او خواسته بود که آی دی اش را بگوید تا بتوانند با هم چت کنند ! کور از خدا چه می خواهد بجز دو چشم بینا ؟
یک سال می شد که از نامزدش ، جدا شده بود . روزی که بی خبر به آپارتمان او رفته و در زده بود ... نامزدش دیر در را باز کرده ، اما در را با دستش گرفته بود و او را به داخل راه نداده بود .
او متوجه لکه ی قرمزی روی گردن مرد شده و در جواب اینکه :
- این لکه چیه ؟ با عکس العمل تند نامزدش روبرو شده بود :
- اصول دین می پرسی ؟ من عجله دارم زود لباس بپوشم برم بیرون ، الان نمی تونم ببینمت !
و در همان لحضه صدای افتادن چیزی ، زن را متوجه وجود دیگری در خانه کرد . پرسید :
- با کسی هستی ؟
و در مقابل سکوت مرد ، بدون اینکه زیاد منتظر جواب نامزدش بشود ، در را هل داده و بدرون خانه رفته بود ... بهترین دوستش ، مشغول پوشیدن لباس اش بود !!!
هوای اتاق یکباره برایش گرم و غیرقابل تنفس شده بود و دنیا گویی دور سرش می چرخید . آنچه می دید را نمی خواست باور کند ... بیش از حد عصبانی بود و حالت تهوع به او دست داده بود . بی اختیار یک نگاه اش به نامزدش بود که محو می شد و نگاه دیگرش به دوست ی که فکر می کرد همراز و یار همیشگی اش هست و خواهد بود . کلمه ی اعتماد ، معنایش را در خود می شکست و زانوانش سست شده بودند ... بدون کلامی حرف ، تن لرزانش را با خود یدک می کشید و در حالیکه اشکهایش مجالی برای حرف نمی گذاشت ، آپارتمان نامزد اش را ترک کرد و رفت . جایی برای ماندن نبود و دیگر رابطه ی زیبایی وجود نداشت . چیزی آن وسط شکسته بود که هرگز ترمیم نمی یافت . آینده در عرض یک لحظه ، جلو چشمان ناباورش ، بکلی عوض شده بود و نمی دانست که باید گریه کند و یا از چنین موجودات پستی بخندد !
ماه ها برای رابطه و عشقی که با نامزدش داشت غصه خورد ولی می دانست که نمی تواند او را ببخشد . بخصوص به نزدیکترین دوستش که فکر می کرد ، احساس می کرد دارد بالا می آورد و تصمیم اش را گرفت ، یک نقطه ی پایان !
بعد از آن زندگی اش در کار خلاصه شد و خانواده اش . و حالا وبلاگی که خلوت اش را محترم می داشت ، به آن دلخوشی اضافه شده بود . زن هرگز فکر نمی کرد که دیگر به مردی اطمینان کند . اما " او " فرق می کرد . او یک دوست خوب بود که داشت ریشه های عشق تازه ای را در دلش ، آبیاری می کرد . یادش می آورد که خندیدن را هنوز دوست دارد و با تمام دنیا قهر نیست . زندگی هنوز زیبا بود !
یاد می گرفت که اگر مردی به او خیانت کرد ، بقیه را با همان چشم نگاه نکند و بعد از چندی "او" مرهم تمام زخمهای زندگیش شد . دلخوشی زیبای زندگی ، یک خورشید گرما بخش ، یک عشق خوب و دوست داشتنی . و خوبی این رابطه این بود که مرد هم همین احساس را به او پیدا کرده بود و می گفت که هرگز زنی را این چنین دوست نداشته و مرتب تکرار می کرد که :
- این عشق من ، یک عشق اینترنتی نیست ، یک عشق واقعی است ، باورم کن . من هرگز ترا ترک نمی کنم !
بخصوص بعد از اینکه هر دو دوربین ( وب کم ) خریدند ، دیگر مشکل ندیدن هم از بین رفت . آنها ساعتها قبل از خواب ، با هم بودند و از وجود یکدیگر ، لذت می بردند . چند ماه ی از رابطه ی زیبای آنها گذشت ، تا یکماه مانده به عید نوروز آنها تصمیم گرفتند که در دیاری دیگر ، به دیدن هم بروند و پیمانشان را رسمیت بدهند ...
زن با شادی غیر قابل وصفی ، بلیط خرید و بعد برای خریدن سوغاتی برای مرد زندگی اش ، روانه ی بازار شد . بهترین ها هم برای او کم مقدار بودند ، هیچ چیزی در شان "او " نبود ، اما بالاخره چیزهایی خرید و روانه ی کشور سوم شد .
قرارشان این بود که در فرودگاه همدیگر را ملاقات کنند ... زن پر از دلهره بود ...اگر او از من خوشش نیاید ؟ این حرفی بود که مرد هم گاهی می زد ولی زن می خواست دلخواه " او" باشد . میخواست این عشق را برای همیشه جشن بگیرند ... قرار بود به همدیگر نشانی از رنگ لباس یا چیزی شبیه این ندهند تا ببینند کدامیک عاشق تر است و زودتر معشوق را پیدا می کند ؟
زن از هواپیما پیاده شد و لباسش را مرتب کرد . خسته بود چون نتوانسته بود تمام شب را از هیجان بخوابد . قرار بود آن روز آنها به عقد هم در آیند و برای همیشه در کنار هم بمانند ... حتا شهرهایی که قرار بود با هم ببینند و وسیله ی رفتن به آنجاها را انتخاب کرده بودند و حالا او اینجا بود و با قلبی که هزار برابر تند تر می تپید ، اطراف سالن فرودگاه را با چشم دوره کرد .... اما "او " نبود ! یکساعت .... دو ساعت گذشت ....
به قسمت اطلاعات رفت و مشخصات مرد را به کارمند داد و او کامپیوتر را چک کرد و گفت :
- چنین مسافری در هیچکدام از پروازهای امروز نیست !
زن با بغض پرسید :
- فردا چی ؟ شاید روز را اشتباه کرده باشد ....
کارمند چک کرد و گفت :
- متاسفم !
پایان خوب:
زن نمی دانست با حس حقارتی که به او دست داده بود ، چکار کند . احساس می کرد با او بازی شده و دراینمدت ، تنها وسیله ای بوده تا مرد ، زمستان کسل کننده اش را طی کند . آرام اشک می ریخت و مرتب می گفت : حق من این نیست خدایا ، نیست !
کارمند سالن فرودگاه تازه متوجه نکته ای شد و پرسید :
- آیا مطمئن هستید که در این فرودگاه از هواپیما خارج می شوند ؟
زن با کمی امیدواری پرسید :
- مگر چند فرودگاه پرواز های خارجی دارید ؟
کارمند لبخندی به شادی زد و گفت :
- دو تا ! ... صبر کنید تا براتون چک کنم .
و فورآ با فرودگاه دوم تماس گرفت و اسم و فامیل مرد را با شماره ی پرواز که تازه از زن گرفته بود ، به کسی که آنطرف سیم بود داد . و منتظر ماند . به زن گفت که همکارش در فرودگاه دوم در حال صدا کردن مرد اوست ! و بعد از دو سه دقیقه ای با خوشحالی از همکارش خواست تا آن مرد را بعد از توضیح ، به این یکی منتقل کند . و جریان را برای زن گفت .
زن کنترل اش را از دست داده بود و از خوشحالی گریه می کرد . تا بعد از ده دقیقه که برایش ساعتی گذشت ، "او" را دید که ماموری که با او بود را با چمدانش تنها گذاشته و بطرف او می دود ... دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد ، به آغوش گرم مرد پناه برد و هر چه نباید را در دنیا از یاد برد !
پایان بد:
وقتی که زن متوجه شد که خبری از وجود "او" نیست ، از کارمند خواست تا با اولین پرواز او را به مبدآ پروازش برگرداند . کارمند به او گفت که او باید دوازده ساعت دیگر صبر می کرد تا بتواند با پرواز بعدی به محل اقامتش برگردد .
در این دوازده ساعت نتوانست چیزی بجز چند قهوه ی تلخ بنوشد . اشتهایی برای خوردن نبود . روی زمین در گوشه ای به انتظار شب نشست و با خودش فکر می کرد که از این ببعد ، تمام شب های زندگی اش به انتظار خواهد گذشت . برای اولین بار در زندگی ، دلش می خواست که یک آدم سیگاری بود . انگار سیگار تسکین اش می داد و یا این زخم را از التیام می داد .
هنوز گاهی بلند می شد و تمام سالن فرودگاه را می گشت تا شاید اتفاقی بیفتد و عشق برایش بصورت رویا یا یک دروغ بزرگ تمام نشود . اما خبری از او نبود .
شب شد و در تمام طول پرواز ، به هر چه ممکن بود پیش آمده باشد ، فکر کرد و حالا دیگر بجای احساس تحقیر از عزیزترین اش ، نگران او بود :
نه ، او نمی تواند با احساس من بازی کند ، او مرا دوست داشت . من عشق او را با جان و دل احساس می کردم ... نمی توانست آن همه حرف دروغ باشد ... نمی تواند ...
وقتی به خانه رسید ، اولین کاری که کرد ، به سراغ نت رفت ولی هیچ خبری از پیام او نبود . پیغام گیر تلفن هم خالی بود ... باید صدایش را می شنید ... به مبایل او تلفن کرد ، فکر می کرد که او اسمش را روی صفحه ی دستی اش خواهد دید و مثل همیشه با خوشحالی و گرم ترین صدای دنیا که از آن او بود ، جواب خواهد داد :
- سلام عزیزم ...
اما تلفن اش آنقدر زنگ زد تا قطع شد ! چند بار دوباره شماره را گرفت تا او را مجبور کند که جواب بدهد ، ولی باز هم به همان منوال گذشت ! پیامی گذاشت روی چت روم که : خاک بر سر من که خودم را اینهمه تحقیر تو کردم و میکنم !
و تا چند روزی منتظر ماند که شاید او تلفن کند و یا پیامی روی نت بگذارد و هیچکدام نشد . حالا دوباره نگران سلامتی او بود : نکند تصادف کرده باشد و بیمارستان بستری باشد ؟
پس دوباره شماره ی مبال او را گرفت و این پیام را شنید :
- شماره ی مورد نظر قطع می باشد !
آنقدر حالش بد بود که فقط یک راه داشت ، تماس با صمیمی ترین دوست "او" . دوست گفت : از او بیخبر نیستم ، حالش خوب است .
و حالا روز بروز ، بیشتر غرق یک علامت سوال می شود . آنهمه عشق چه شد ؟
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان
چشانم را بستم و در رویایی تلخ صورتت را تصور کردم
آه... تو خوابی هستی در بیداری چشمانم و تصویری در رویاهای بیکرانم
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

کلاس دهم ....
وقتی تو کلاس زبان روی صندلی نشستم به دختری که کنارم نشسته بود خیره شدم. اون به اصطلاح بهترین دوستم بود به موهای بلند ابریشم مانندش نگاه کردم و آرزو کردم که کاش اون مال من بود ولی اون اینجوری تصور نمیکرد و من اینو میدونستم بعد از کلاس یِه سرپیش من اومد و جزوه ای که روز قبل نوشته بود و از من گرفت من هم اونا رو بهش دادم اون از من تشکر کرد و گونه هامو بوس کرد من میخواستم بهش بگم من میخواستم که اون بدونه که من نمیخوام فقط یک دوست باشم من عاشقش بودم ولی خیلی هم خجالتی ولی نمی دونم چرا
کلاس یازدهم...
تلفن زنگ زد . اون طرف خط اون بود . داشت گریه می کرد . من من می کرد در مورد اینکه چه جوری عشق قلبشو شکونده ... از من خواست برم اونجا چون نمی خواست تنها باشه بنابراین منم رفتم پیشش . وقتی روی مبل کنارش نشستم به چشمای عسلیش خیره شدم آرزو می کردم که ایکاش اون مال من بود ... دو ساعت اونجا بودم وبه درد دلش گوش می کردم بعد از خوردن دو تا چیپس و دیدن فیلم دراو باریامور تصمیم گرفتم برگردم . بهم نگاه کرد گونه هامو بوس کرد و گفت ممنون که اومدی .من می خواستم بهش بگم که اون بدونه که من نمی خوام فقط یک دوست باشم .. من عاشقش بودم ولی خیلی هم خجالتی ولی نمی دونم چرا
سال آخر...
یه روز خوب اون به طرف لوکر من اومد و گفت دوستش مریضه و نمی تونه باهاش بره بیرون ما کلاس هفتم بهم قول داده بودیم که اگه هر کدوم از ما دو تا یه روزی تنها شد و دوستی نداشت با هم باشیم ... خوب منم اون موقع تنها بودم . قرار شد چند روز با هم بگردیم
اون چند روزم مثله باد گذشت ....... آخرین روز بود . رسوندمش خونشون . من جلوی پله های در ورودی ایستاده بودم و وقتی که او به من لبخند زد من بهش خیره شدم و اون هم با چشمای شفافش به من خیره شد و گفت : من بهترین لحظاتو داشتم. مرسی و گونه های منو بوس کردمن می خواستم بهش بگم که اون بدونه که من نمی خوام فقط یک دوست باشم .. من عاشقش بودم ولی خیلی هم خجالتی ولی نمی دونم چرا
فارغ التحصیلی ...
یک روز گذشت . یک هفته گذشت . یک ماه گذشت .. در عرض یک چشم بهم زدن روز فارغ التحصیلی رسیده بود . من اونو به هنگام گرفتن مدرک دیپلم که مثل یک فرشته روی سن بود تماشا می کردم .من می خواستم که اون مال من باشه ولی اون اونجوری تصور نمی کرداون شبی که جشن فارغ التحصیلی شو گرفته بود خیلی خوش گذشت . قبل از اینکه همه به خونه هاشون برگردن تو لباس جشن و کلاه پیش من اومد و وقتی من بغلش کردم گریه کرد بعد گفت : ممنون مسرشو از رو شونه های من برداشتو گفت تو بهترین دوست من هستی و بعد گونه های منو بوس کردمن می خواستم بهش بگم که اون بدونهکه من نی خوام فقط یک دوست باشم .. من عاشقش بودم ولی خیلی هم خجالتی ولی نمی دونم چرا
روز ازدواج ...
الان روی صندلی کلیسا نشستم و اون دختره داره با یه مرده دیگه ازدواج می کنه . من می خواستم که اون مال من باشه ولی اون اینجوری تصور نمی کرد و من اینو می دونستم ولی قبل از اینکه اونبره به طرف من اومد و گفت : تو اومدی بعد تشکر کرد و گونه منو بوس کردمن می خواستم بهش بگم که اون بدونهکه من نمی خوام فقط یک دوست باشم .. من عاشقش بودم ولی خیلی هم خجالتی ولی نمی دونم چرا
مرگ ...
سالها گذشت . من به تابوت دختری که بهترین دوست من بود نگاه می کنم . هنگام انجام مراسم اونا دفتر خاطرات اونو خوندن. اون دفتر رو در دوران دبیرستان نوشته بود و این چیزیکه اونجا نوشته بود :من به اون پسره خیره شدم در حالیکه آرزو می کردم ایکاش اون مال من بود ولی اون اینجوری تصور نمی کرد و من اینو می دونستم . من می خواستم به اون بگم من می خواستم که اون بدونه که نمی خواستم که فقط یه دوست باشم من عاشقش بودم ولی خیلی هم خجالتی و من نمی دونم چرا ایکاش اون به من می گفت که دوستم داره


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

این تصویر رو خیلی دوست دارم!!
نظر یادتون نره...
آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه ...
آيا تا كنون با خود انديشيده ايد كه به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟
چرا از قديم و نديم گفته اند كه تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!
چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟!
چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري كه هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
و چرا اكثر پسرهايي كه قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشكلاتي مواجه مي شوند؟!
هدف از طرح اين سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه ميباشد !
پاسخ تمام سوالات فوق در يك جمله خلاصه مي شود و آن اين است كه ( خدمت سربازي يك دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انكار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است كه از ديرباز ، در اكثر كشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترك را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نكنند !
و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :
برو به ادامه مطلب!
عصر شکار: 20 کيلو گوشت دايناسور، 40 کيلو گوشت اژدها
نتيجه: دايناسورها منقرض شدند
عصر کشاورزي: 24 دست تبر سنگي، 24 دست تيغه و داس جنگي
نتيجه: افزايش قتل به دليل دم دست بودن داس براي خانوم ها
عصر فلز: 70 ورقه مسي، 50 تا خنجر مفرغي و سرگرز آهني
نتيجه: افزايش شکستگي سر مردان به دليل تماس با گرز آهني
عصر بخار: 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم
نتيجه: کمبود آب و جيره بندي شدن آب
عصر صنعت: 1 ميليون پول، 14 سکه طلا، يک اتومبيل و هرچي که با ص شروع ميشد
نتيجه: بنا به درخواست آقايان توليد ژيان آغاز شد
عصر کامپيوتر: هم وزن عروس خانم سکه طلا!!!
نتيجه: هرچي عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است
نتيجه گيري کلي: بابا بگو نميخوايم زن بهت بديم ديگه... اين کارها يعني چي؟؟
عامل اصلي انقراض دايناسور ها==> عروس ها
عامل اصلي کشته شدن مردها==> عروس ها
عامل اصلي ناقص شدن مردها==> عروس ها
عامل اصلي کمبود آب در تابستان ها==> عروس ها
عامل اصلي افزايش ماشين هاي فرسوده در سطح شهر==> عروس ها
عامل اصلي افزايش چاقي و افزايش بيماري ها==> عروس ها
![]()
![]()
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجه ی اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملاً در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
روی نیمکت پارک نشسته بود چند روزی بود سر در گم بود
بسیار فکرکرده بود
می دانست که نمی تواند او را خوشبخت کند
او پولی در دست نداشت فقط عشقی داشت که برایش قیمتی نبود
به یاد چند روز پیش افتاد در همین پارک با یکی از بهترین دوستانش قدم می زد
آن جا بود که فهمید دوستش بی اندازه به عشق او علاقه دارد
آن روز تمام بدنش یخ کرد ذره ذره آب شد
دلش می خواست دوستش را با تمام قدرت از بین ببرد ولی خونسردی خود را حفظ کرد
می دانست دوستش چیزی کم ندارد از نظر مادی در حد عالی بود
خود را با او مقایسه کرد قطره ای بود در مقابل دریا
و اینک دوستش امروز صبح دست نیاز به سوی او دراز کرده بود و از او کمک خواسته بود
از او خواسته بود که ماجرای دوست داشتنش را به دخترک بگوید
آخر او چگونه می توانست این کار را کند؟
برو به ادامه مطلب!
استادی درشروع کلاس درس، ليوانی پر از آب به دست گرفت، آن را بالا گرفت تا همه ببينند. بعد از شاگردانش پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردی گفت: پنجاه گرم، ديگری گفت: صد گرم، و آن يکی گفت: صدوپنجاه گرم. استاد گفت: من هم بدونِ وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزن اين ليوان چقدراست. اما سؤال من اين است، اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم، چه اتفاق خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقی نمیافتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همينطور نگه دارم چه اتفاقی میافتد؟ يکی از شاگردان گفت: دستتان درد میگيرد. استاد گفت: حق باتوست، حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه میشود؟ شاگرد ديگری گفت: عضلات دستتان به شدت تحت فشار قرار میگيرند، بيحس يا فلج میشوند و کارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند! استاد گفت: بسيارخوب، ولی آيا در اين مدت وزنِ ليوان تغييری کرده است؟ شاگردان جواب دادند: خير. استاد گفت: پس چه چيزی باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من چه بايد بکنم؟ شاگردان گيج شده بودند، يکی از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً، مشکلات زندگی هم همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشکالی ندارد. اگر مدت طولانیتری به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان خواهد کرد و ديگر قادر به انجام کاری نخواهيد بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، همه آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد. هر روز صبح سرحال و قوی بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئلهای که برايتان پيش میآيد، برآييد. پس دوستان، همين الآن ليوانهايتان را زمين بگذاريد و زندگی کنيد.
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد
داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي ؟
با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين...!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش
كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!
و این است فرق عشق و ازدواج...